تبليغاتX
ساحل حریر - تعطیل شد، اما مرام دوستان آسوده نگذارد مرا...





























ساحل حریر

واگویه های دلتنگی در ساحل حریر

تعطیل شده. مغزم رو میگم.انگار هنگ کرده. من هم مستأصل شدم. نمی دونم چیکار کنم.

شروع کرده بودم به نوشتن و خوندن کتاب 405 اما هر چی خوندم چیزی عایدم نشد. با یک بار خوندن و دیدن کلمه تقریباْ معنی کلمات  یادم می موند .گفتم شاید درست بشه اما نشد. رفتم سفیر ثبت نام کردم هنوز شروع نشده تأخیر داره. از فردا شروع میشه. آبروم میره حسابی.  

یه کلاس زبان معمولی گذاشته اداره. تو کلاس خیلی سطحم پایینه. با اینکه امتحان داده بودم سطحم مشخص شده بود ولی خودم می فهمم که من با چند تای دیگه چقدر از همکلاسی هام که تقریباً همه شون رئیسند عقبیم. یکی از رئیس ها تو مدیریت خودمونه. خدا رو شکر نمی دونند که سه دفعه آیلتس دادم وگرنه رسماً آبروم می رفت.

می شینم سر کلاس جمله ای که می سازم تو ذهنم موقع گفتنش یادم میره. امروز می خواستم بگم واندرفول اما وسط حمله یادم رفت چه کلمه ای می خواستم بگم. همش دارم خجالت می کشم. البته هنوز از رو نرفتم. فعلاً با پررویی دارم می رم. ولی خییییییییییییییییییلی ناراحتم. دلم می خواد از مهاجرت پشیمون بشم. انگار با خودم هم رودربایستی دارم که فعلاً بی خیالش نشدم. هر چند مهربان همسر بنا رو گذاشته روی انصراف من اما من فکرش رو می کنم از خودم خجالت می کشم و عذاب وجدان می گیرم.

از آقاجان خجالت می کشم که تهران رو مهد تمدن می دونست و به قول خودش " از شهرستان  ما رو آورد تو مهد تمدن تا پیشرفت کنیم". الان به گذشته فکر می کنم می بینم والله خیلی غیرت و همت        می خواست  که 5تا بچه رو با زنت ور داری بیای تهران تا بچه هات اینجا و با امکانات بیشتر رشد کنند و یکی دیگه هم اضافه کنی و خونه و ماشین و مغازه هایی رو بخری و ردیف کنی تا برای آینده بچه هات میراث بزاری. بماند با کاهبردارهای خبره ای که به پستش خورد همه بر باد رفت و دوباره دستش رو گذاشت رو  زانوش و گفت یا علی و دوباره تلاش و تلاش و تلاش برای آنچه که باید بدست می آورد تا همیشه بزرگ بمونه.

شاید باید مثل خیلی ها فکر کنم من که مرد نیستم به این چیزها فکر کنم، اما می بینم ماها داریم مردانه کار می کنیم و با مرد سرنوشت مون مثل دوتا مرد دوشادوش هم  زندگی رو هدایت می کنیم(از کلمه "مردانه" به خانم های عزیز برنخوره، قدرت ما زنان فراتر از مردان هست ).

خب من فکر می کنم هرکس تو زندگی علاقه داره یه گوشه ای از کار رو بگیره و انجامش بده. و می بینم که مهربان همسر علاقه ای به اینکار نداره اما مانع من هم نشده البته ناگفته نمونه که حتی انرژی مثبتی هم نمی فرسته ولی بدش هم نمی آد که در چنین راهی موفق بشیم.

این ها مسائل ضد و نقیضی که کلافه ام کرده و منو مجاب می کنه به تلاش بیشتر اما کم کم دارم خسته می شم. میدونم راهی بجز خوندن این زبان لعنتی و امتحانش هست ولی پیداش نمی کنم.

یکی از طرح هامو به دوستم سها گفته بودم استقبال کرد البته طرح دست و پا گیری که ممکن بود مهاجرت رو به عقب بندازه یا شاید بعد از چند سال متوقفش کنه.چون طرح آسونی نبود. بنابر این وقتی شنید از خوندن زبان دارم منصرف میشم ناراحت شد و گفت: تو حاضری هر جنایتی بکنی ولی زبان نخونی.

من از زبان خیلی خوشم میومد.خیلی دوستش داشتم، ولی از وقتی همین زبان شد سد راهم دیگه داره بدم میاد ازش.کارم شده فقط خرید رفرنس ها و کتابهایی که هر استادی به من اشاره می کنه.

نمی دونم انگار منتظر یه معجزه ام. خودم که تنبل و تن پرور شدم هیچی مخم هم تعطیل شده.

از جمعه یکی از کلاسهام  در رابطه با تجربه کاری اخیرم شروع میشه. امیدوارم با توجه به تجارب کاری اینجا دیگه تعطیل نباشم. ولی چه فایده بازم زبان لعنتی رو برای شروع پرونده جدید می خواد.

خدا به خیر کنه.

&&&&&&&&&&

عمو علی اومد بخش عادی.

ممنون از دوستان عزیز که دعای شان برآورد حاجت مان بود.

 &&&&&&&&&&

عمو علی خیلی کس و کار دارها ، همه عاشقشن  اما ببین جواب پیام های منو چه جوری میده.

بر لب دریای حسرت خانه ای دارم قدیمی

از تمام دار دنیا دوستی دارم صمیمی

گاه و بیگاه  یادی از ما می کند

با مرامش شرمسارم می کند.

 ********

امروز با زن عمو صحبت کردم، گفت چه اس ام اس های قشنگی برا عمو می فرستی.

اینقد قربون صدقه ام رفت که نگو. اصلاْ از اون اولش هم یادمه چنان متواضع و خوش زبون بود که هیچ فامیلی تاکنون به گردش نرسیده. گذشته از اون ماما خدا بیامرز رو خیلی دوست داشت. می گفت برام از خواهرم عزیزتره. اینقد با هم خوب بودند که مدتها تو یک خونه به ۵ بچه (۳تا ما +۲تا اونا) باهم زندگی کردند.

خدا حفظ کنه همه عزیزان رو.

***************

تک بیت عنوان از خودمه. یه زمانی شعر می گفتم. با بچه های دبیرستان رفتیم کاخ نیاوران اردو. یکی از بچه ها گفت خانوم ... نیوشا شاعره. بگین از شعرهاش برامون بخونه.

گفت جدی !؟ حالا شعره یا مره!؟!؟!؟!؟!

و من نتونستم اون روز شعرم رو رو کنم.

می خواستم بگم تو منطقه با شعر "پدر"م امتیاز آوردم. کلی جایزه گرفتم هم تو مدرسه هم تو منطقه.اما دیدم طرف عین بز هم حالیش نیست که با یک محصل چه جوری باید برخورد و تشویقش کنه.شاید به قول خودش مر بود ولی هرچی بود بچه ها قبولش داشتند و شاید من هم انگیزه ای برای بهتر شدن مر هایم نیاز داشتم اما نه روی ابراز کردن داشتم نه روی ادامه دادن. از عنوان کردنش هم پشیمون شدم و کم کم کنارش گذاشتم.

اما خدا رو شکر می کنم که پدرم بدون تشویق دیگران توانست تا حالا سه تا کتاب شعر با مجوز هم قبل و هم بعد از انقلاب چاپ کرد.

*********

همه اینا رو گفتم که بگم شاعر نیستم ولی شعر زیبا رو دوست دارم. شعری نو منو مجذوب خودش کرده  و برای تشکر از دوستانم که برایم خیلی عزیزند اینجا تقدیم می کنم.

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست، بر درش برگ گلی  می کوبم، روی آن با قلم سبز بهار می نویسم: خانه دوست، اینجاست، تا که سهراب نپرسد دیگر، خانه دوست کجاست؟

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 5:11 PM توسط نیوشا و سها|


آخرين مطالب
» پریناز در تورنتو ..و ...بقیه دوستان
» روز پدر روز نیاکان ماست
» روز مادر و عید ولادت
» چاپ پایان نامه + رینا جونم این روزها خوشحالم
» امضای طومار اعتراض به بسته شدن واحد صدور ویزا در تهران
» یه خبر خوب و یه خواهش از روی نیاز!!!!
» همسترها بچه دار شدند+ پی نوشت ها
» اولین پست من در وبلاگ نیوشا جون
» واگذاری سهام وبلاگ
» همت والا

Design By : Pichak