تبليغاتX
ساحل حریر - اطاق تکانی/مهربونا زود می شکنند(عمو علی)/ قحطی انسانیت





























ساحل حریر

واگویه های دلتنگی در ساحل حریر

میشه خونه تکونی نکرد!؟!؟!!؟!

نه نمی شه.بالاخره دیروز اطاق بچه ها رو یه تغییر تحول دوباره دادیم و ناهار رفتیم خونه خواهر شوهر کوچیکه و عصر هم گشتی در فروشگاه ها به اتفاق پایه همیشگی خرید خواهر شوهر بزرگه و عمه کوچیکه خودم.

شام برگشتیم چون یه پیام دریافت کردم که حاکی از آمدن مهمان بود.پذیرای عموجان و زن عمو جان بودیم چه خوب هم شد که موقع برگشت از مهمانی زنگ زدم که تشریف بیارید. چون هم سوغات مشهد رو زن عمو برام آورد هم عمو یک کتاب بخاطر فارغ التحصیلی برام هدیه گرفته بود خلاصه کلی خوشحال شدم.

اما یک غم بزرگی دارم که عمو علی نازنین مون بر اثر یک حمله قلبی تو اطاق سی سی یو بستریه و تحت نظر ویژه هست. همون عمویی که آنقدر قشنگ و زیبا برام پیام ولنتاین فرستاده بود. خدا حفظش کنه.

****************

و اما سیاسی نیستم ولی واقعاْ خجالت آور و زجر آوره بعضی از کارهای این ملت، نوشته ای بدستم اومد که  می گفت:

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پوشيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود،
بمب هم بود و موشك و
شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند وهرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا... و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانش آموز ها و دانشجوهامان،   بي سوادي
استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي، قحطي عشق.


نوشته شده در شنبه 1390/11/29ساعت 9:48 AM توسط نیوشا و سها|


آخرين مطالب
» پریناز در تورنتو ..و ...بقیه دوستان
» روز پدر روز نیاکان ماست
» روز مادر و عید ولادت
» چاپ پایان نامه + رینا جونم این روزها خوشحالم
» امضای طومار اعتراض به بسته شدن واحد صدور ویزا در تهران
» یه خبر خوب و یه خواهش از روی نیاز!!!!
» همسترها بچه دار شدند+ پی نوشت ها
» اولین پست من در وبلاگ نیوشا جون
» واگذاری سهام وبلاگ
» همت والا

Design By : Pichak